تو کارنداری؟
چرا دارم.
خوب برو به کارت برس.
حسش نیست.
اینجاچکارمیکنی؟ نکنه منتظر کسی هستی؟
به خودم مربوطه… فرض کن منتظر کسی هستم.
کلا دوست داری هر ننه قمری برینه بهت دیگه! نمیخوای بجایی برسی؟
بی ادب.
میدونی باید چیکارکنی؟
آره ولی حالشو ندارم . بنظرم دیگه ازمن گذشته جوونیم حروم شده وباید با این وضع و حال بسازم.
خوب پس چرا زنده ای؟؟ تو که دلت مرده و هیچ آرزویی نداری و اگه داشته باشی توان رسیدن بهش رو نداری!؟
بخاطردیگران.شاید تونستم برای اونا مفیدباشم.برای کسانی که دوستم دارند یا بهم امیدبستن وشاید بهم افتخارمیکنند.
پس حسابی خودتو باختی.
خیلی وقته.
داری کفران نعمت میکنی.
خوب میگی چکارکنم؟
مریدحقیقت باش.
زرشک.
دیوونه.
نیاز به استاد دارم تا مریدش باشم همیشه آرزوم بوده ولی هیچوقت نبوده اصلا نمیدونم باید چکارکرد.
خوب پس هنوزبهت امید هست.
شاید…
+
نوشته شده در جمعه 15 بهمن1389 4:10 بعد از ظهر توسط کسری
|
مظلومیت حیسنع
نقطه ای که باید ایستاد وکمی تامل کرد
...
درسته که تریپ مشکی رو عشق است و دورهم با بچه ها حال میکنیم و از رقص پا و نظم خاصی که تو نحوه زنجیر زدن هست لذت میبریم وگاهی هم ممکنه برای دختر همسایه که داره رو سرمون گلاب میریزه دلبری کنیم
ولی گاهی مظلومیت پسر حیدر کرار تن آدم رو میلرزونه وباعث تحسین به اینهمه تدبیر و از جان گذشتگی برای هدفی به نام دین میشه
این معلم آزادگی به ما یاد میده که اگه به چیزی ایمان داری اگه لازم شدباید بتونی تمام دنیاتو برای حفظ و بقاش بدی
حتما روزی میرسه که مفهوم آزادگی رو بیشتر درک کنم
به امید اون روز
+
نوشته شده در سه شنبه 5 بهمن1389 12:48 بعد از ظهر توسط کسری
|
دوباره نشستم وبلاگ بر وبچه هایی که میگن دنیا بهمون ظلم کرده رو خوندم
یاد دوران دانشجوییم افتادم
ده سال پیش ... زمانی که غم غربت بود و دوستهای جور واجور و روابط بینمون توی خوابگاه و دانشکده
دورانی که اکثرا تو ژست فیلسوف- غمارباز - لوتی – بزن بهادر- زرنگ و خوشمزه بودند وبعضی سرشون تو درس وبعضی با سازشون مشغول بودند
تو اکیپی که دم پرشون بودم یعنی به قول بچه ها گفتنی باهاشون حال میکردم همون بحساب لوتی ها بودن که همیشه بساط عرق و ورق بود ولی زرورق درکارنبود
چهارنفرمیشدیم وشرط بندی میکردیم وطوری بازی میکردیم که انگار داریم از تمام آبرو و حیثیتمون دفاع میکنیم وای بحال کسی که اشتباه میکرد ...بگذریم
اون موقع حس غریبی داشتم و برای خودم تریپ فیلسوف برمیداشتم و از عالم و آدم شاکی بودم از اینکه چرا آدمها با هم رفتار خوبی ندارن و حتما باید مثل خودشون دوراز جناب سگ باشی تا پاچه ات رو نگیرند
از غم دنیا شروع به نوشتن کردم و شاید اندازه سه تا تقویم یا بیشتر تو اون چندسال از خودم و اطرافیانم نالیدم
اما تنها چیزی که بیشتر تو ذهنم مونده و اون موقع بهش رسیدم وهنوزم بهش اعتقاد دارم اینه که اگه غمی نبود و همه اش عشق وحال بود هرگز نمینوشتم یعنی مخم به کار نمی افتاد تا بنویسم
مطمئنا اگه احساساتم جور دیگه ای پرورش میافت مسیرزندگیم غیر از اینی بود که الان هست نمیگم بهتر از این ولی متفاوت بود
خدا رو شکر بسلامت از اون مراحل گذشتم
امیدوارم همه اونایی که میشه برای خوب بودن بهشون امیدوار بود بسلامت از ناملایمات بگذرند تا افق های جدید به روشون باز بشه
+
نوشته شده در یکشنبه 3 بهمن1389 4:52 بعد از ظهر توسط کسری
|
گاهی برای اینکه کسی رو راضی نگهداری باید به حال خودش رهاش کنی
شاید باید مدتی بگذره تا طرف مطمئن بشه که دیگه آزاری از سوی تو به اون نمیرسه
میخوای بهش نزدیک بشی ورضایتش رو جلب کنی و ازطرفی میدونی اون اینو نمیخواد و شاید این به دلیل سوء تفاهمی باشه که پیش اومده شایدهم واقعا رفتار نامعقولی قبلا ازت سر زده و اعتمادشو از خودت سلب کردی
درحالی که باتمام وجود میخوای فقط کینه ای از تو نداشته باشه تو عالم خیال با خودت فکرمیکنی میخوای مغزش رو از تو سرش در بیاری و تمام افکار بدو ازش پاک کنی ولی خوشبختانه میتونی جلوی خودت رو بگیری وخودتو آروم کنی
باخودت میگی دیگه نمیشه کاری کرد "آبی بود که ریخت"
هرچقدر بخوای درستش کنی بدتر میشه و بیشتر گند میزنی پس فعلا دندون رو جگرت بگذار
شاید به این شرایط عادت کردی و با نشستن غبار زمان روی گذشته بتونی فراموشش کنی
هرچند بعید میدونم فراموش کنم
+
نوشته شده در شنبه 2 بهمن1389 5:47 بعد از ظهر توسط کسری
|